
با دلی پر از غم داشت در کوچه قدم میزد . شنل سیاهش را انقدر پایین پوشیده بود که صورتش فهمیده نشود . قدم هایش را با سرعت بر میداشت . قد بلند و هیکل ظریف و باریکی داشت . به دنبالش رفتم تا ببینم چه میکند . دنبال بازی من و او همین طور ادامه داشت که او داخل کوچه ای که طرف چپ بود رفت و من اورا گم کردم xa0. دور و بر را نگاهی کردم تا ببینم او کجا شد !؟ به طرف کوچه چپ نگاهی کردم و دیدم دسته ای از مردان جمع شده اند .xa0 - بزنیدش ... +براش جونی نگذارید ... ×در اذاب بگذاریدش ... همه مرد ها این را میگفتند . و...
ادامه مطلب