با عرض سلام وعرض ادب خاص تقدیم به همه دوستان نازم وطرفداران وبم.یابت این مدت طولانی که نبودم معذورم و معذرت میخواهم ولی باز میخواهم براتان جران کنم. مثل مهتاب،نوشته ای عبرت آمیز است که یک شب برایم این خاطره به وقوع پیوست و این نوشته به نوبه ای یک خاطره هست. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید
مثل مهتاب
یک شب گرم و دلگیر تابستانی دیگر و در دل بی برقی شب های کابل. پشت پنجره روی طاق نشسته بودم و به نور مهتاب که اتاق را روشن کرده بود خیره شده بودم. صدای گریه طفل خانه همسایه به گوشم میرسید و من بی توجه نگاهم از پشت پنجره به مهتاب قفل شده بود. گربه ای آهسته در حالی که با چشمان براقش به من خیره شده بود از بالای دیوار رد میشود و کمی آنطرف تر پایین میپرد. نگاهم مثل منجمد شدن قطرات آب، به مهتاب انجماد کرده بود و نمیتوانستم بین نگاه های عاشقانه خود که به سوی مهتاب داشتم لحظه ای سکته گی ایجاد کنم و غرق در دریای زیبایی های مهتاب شدم. در همین لحظه واژه ها رنگ رنگ جلوی چشمانم شروع به رقصیدن میکنند. هرکدام به نوبه خود توصیفی از مهتاب میکرد. مهتاب مهربان ،مهتاب زیبا، مهتاب بزرگ و مهتاب ... اما یک واژه واقعا متفاوت بود... آنقدر که ذهنم را در همان لحظه مشغول خود کرد. ( مثل مهتاب...) واژه ای کوتاه بود اما ذهنم را درگیر خود ساخت. سرم را پایین میکنم و مچ دستانم را تا نزدیکی گوشم بالا میبرم. تیک تاک تیک تاک ... صدای تیک تاک ساعت دستی ام را شنیدم و فورا به ساعت نگاه کردم؛ ساعت 8:15 بود و تا هنوز در بی برقی به سر میبردیم و طفل همسایه تا هنوز درحال جیغ زدن و گریه کردن. مثل مهتاب... مثل مهتاب مهربان... مثل مهتاب زیبا... مثل مهتاب بزرگ ... ترکیب های زیبا و آموزنده ای درست شد اما درکشان سخت بود ! سخت مثل درک یک واکنش شیمیایی ... مثل درک چگونگی ترکیب شدن دو تا هیدروجن با یک عنصر دیگر بنام اکسیجن که در نتیجه واکنش آنها، آب که مایع زندگی است تشکیل میشود. اما هنگامی که دلیل ترکیب شدن عناصر و واکنش نشان دادن آنهارا میدانم پس باید مفهوم اصطلاح( مثل مهتاب زیبا، مهربان، بزرگ و ... )را هم بدانم. از روی طاق برمیخیزم و به طرف کشو میروم؛ قلمم را همراه دفتری برداشته به جایم برمیگردم. دریچه های ذهنم را یکی یکی باز میکنم و چراغ هارا روشن. در لحظه برخورد نوک قلم با ورق ، برق آمد و با آمدن برق و روشن شدن اتاق ها صدای جیغ زدن ها و صلوات فرستادن از خانه همسایه پهلویی شنیده میشد. با آمدن برق ها طفل همسایه هم دست از گریه کردن برداشت و آرام شد. دوباره به مهتاب نگاه کردم. قلم را برداشتم و در بالای صفحه نوشتم : مثـــــــــــل مهتاب...
قدم زدن در دنیای خیالاتم شروع شد... آهسته آهسته قدم میگذاشتم و با خود زیر لبی میگفتم:بیایید یاد بگیریم مثل مهتاب مهربان باشیم و هر شب برای آوارگان بی سر پناه کوچه ها بتابیم . مثل مهتاب آنقدر پاک و خوب باشیم که شبی دخترکی از پشت پنجره به ما خیره شده، غرق در دریای زیبایی ها و خوبی های ما شود؛ آنقدر که بخواهد در کتابچه انشا اش از خوبی های ما توصیف کند و با خواندن آن انشا در صحن کلاس لقب بهترین نویسنده کلاس را بگیرد. بیایید مثل مهتاب آنقدر بخشاینده باشیم که خوبی های ما فقط محدود به نیمکره شرقی یا غربی نباشد و با هربار حرکت وضعی زمین هر شب تاریک زمین را نورانی کنیم. بیایید یاد بگیریم مثل مهتاب آنقدر زیبا و دوست داشتنی باشیم که هرشب ستاره ها اطرافمان ایستاده، برایمان چشمک بزنند و هر روز سفینه ها از زمین برای دیدن مان به ماه بیایند. بیایید یاد بگیریم مهتابی باشیم آنقدر خوب که زمین به داشتن مان افتخار کند. بیایید مهتابی باشیم...
مبینا سلطانی
برچسب:
نویسنده: آدرین طباطبایی