خرید بک لینک

اگه یک بار دیگه بهم بگین ازت توقع نداشتم یا داشتم بخدا گریه میکنم سر به بیابون میزارم

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 27 شهريور 1401 ساعت: 11:33

ای کی...ر تو این کشورای فارسی زبون نسل سیاوش خاک بر سر. ما افغان ها هم هرچی بودیم نبودیم آدم بودیم، مث شما کی..ری ها فارسی زبون بودیم، تاجیک های و برخی از پشتون های ما از نسل آریای مادرجندهی شما بود. چرا حالا که به روز بد افتادیم جای این که مرحم زخم مون باشید چند روزی بزارید تو کشور تان زندگی معمولی کنیم مارو عین گوسفند رد مرز میکنید. مادرجنده های آریایی. کی..ر تو نسل تون. نسل کثیف حرامزاده. فارسی زبان های پدرجنده. از ایران تا تاجیکستان تان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 27 شهريور 1401 ساعت: 11:33

یکی بود چند پست قبل زر زد که از پنجابی متنفره. همون آدم الان یک دوست پسر پنجابی داره که شدیدا احساس میکنه عاشق شه. خدا بهم رحم کنه با این پسره پاکستانی. ولی خداییش خیلی کیوت و نازه. همه چی تمومه بهتون بگم. ذیشان خوشگل من❤ امیدوارم حتی اگه رفتیم و شرایط مون عوض شد باز هم باهم بمونیم و بخاطر من هرکاری کنه که آخرش بیاد اونجا پیشم. به هر حال اونجا هم زندگی خودش راحت و قشنگه هم من. و فکرشو بکن اگه باهم باشیم خب... خیلی قشنگ میشه به نظرم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 27 شهريور 1401 ساعت: 11:33

خب یکی کامنت داده و پرسیده چرا ایران نیومدید؟باید بهت بگم که ایران اصلا محیط خوبی برای یک افغانستانی نیست. دولتی که مجبور شون میکنه سالی یک بار اقامت شون رو به قیمت بالایی تمدید کنند، مردم نژاد پرستی که اصلا فحش تو دهن شون افغانی زاولیه. من دیدم که میگم، مردم ایران اکثر شون هیچ احترامی به افغانستانی ندارند. به دخترایی که یک کم حجاب شون به اصطلاح بد است، راست راست میگن تو توی کشور خودت نمیتونی مدرسه بری اومدی این جا روسپی گری راه انداختی. مردای افغانستانی توی ایران به سختی کار پیدا میکنن و یهو میبینی اکثر شون معتاد، دزد، بیکار. خب این بده دیگه. من نمیخوام به هیچ کسی توهین کنم اما از ته دلم دعا میکنم خدا بزنه به کمر هر چی نژاد پرست و قوم پرسته. ولی من دوستای ایرانی خوبی هم دارم که همیشه برا شون بهترین ها رو میخوام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 12:56

دیروز یک سال شد. یادت گرامی وطن من. وطن مظلوم درد دیدهی من.

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 12:56

So my devil curse came true. Tomorrow of that day, I went to school to take Dari exam. I knew I will screw it and I was Ok. Like it's something zero important to me and to be honest most of my classmates and friends had the same feelings like me, getting bad and awful scores and not giving a shit, it was like we all were expecting these fucking days. Gosh, it was the last day I met my best friend, Zainab, I really miss her now, I swear every time I think of her and her sisters I can't stop crying. I fucking swear... I had some fun time with Zainab spending almost 40 Afghani Rupees on our favorite snack, crunchy, and had a conversation the way back to our homes. I wish I had hugged all my classmates, my beloved classmates and friends tighter the last time. Oh God...On the bus way back to home, I noticed that Barchi City Center was closed. The lady sitting next to me told me, see Barchi is closed. I said why? And she replied, cause the Taliban took over Kabul. It was 10 A.M. I looked at the woman and said you better shut your mouth ok? Stop saying bullshits. Those rats never can take over our capital since we have police, an army and a PRESIDENT. A MOTHERFCKER piece of shit president. When we arrived at Naghash station where Bahare Sarab Business Center was located, I pointed to the mall and said, see Bahar Sarab is open. So nothing is wrong. Don't panic and don't try to make others panic. The lady and the driver were just shocked by what I said. Maybe the whole bus was shockedادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 12:56

کارماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 2:09

من از استاد ریاضی مون متنفرم. تا حالا رنگش رو ندیدم ولی توی همین پروسه مطالعات آنلاین که صداشو میشنوم حالم به هم میخوره و میخوام عق بزنم. چیز هایی که توی ویدیو کلیپش حل میکنه یک جمع یک دو هستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 2:09

دیشب مثلا یک دفعه توی فیس بوک آنلاین شده بودم. بعد دو سه هفته آنلاین شدم؛ ولی کاش نمیشدم. واقعا اتفاقاتی بدی افتاده بود. مادر مجتبی فوت کرده. مجی.. لالا مجی شوخک مه. یادش بخیر یک باری که ازش میموری شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 2:09

تو متعلق به آسمانیمبینا سلطانی باران نمی بارید، ولی هوا دوست داشتنی بود. دلم می خواست بروم برون و هوایی تازه کنم، نفسی بکشم. شیشه نم ناک بود. اتاق سرد. رو به روی آینه ایستادم و گفتم: آیا این من هستم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 14:34

Hello to All.So guys I waa make you all know that tonight is my birthday night!!! H.B.D TO ME...H.B.D TO ME...H.B.D TO ME...Now I am a 14 yearold girl. I want to achieve all my goals this year and Iادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 14:34

کوله باری را که از تجربه پر شده، با خود به هر سو می کشانم و هربار، تجربه ای دیگر درونش جا می دهم. امروز مصادف با 20 اکتبر سال 2018 بالاخره بهانه ای یافتم تا بیایم و سری به وبم بزنم. واقعا برایم زیبا بود. زیبا بود زنده شدن آن لحظات. زیبا بود خواندن کامنت هایی که دوستان بلاگفایی ام برایم فرستاده بودند و من بی وفا که آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 23:56

خب قبلا ها، اسم این وبلاگو گذاشته بودم نویسنده ای کوچک ولی خب حالا دیگه کوچک نیستم و فکر می کنم، اونقدری بزرگ شدم که دیگه خودم، خودمو کوچک یا کوچولو نگم برا همین اسم وبو عوض کردم. قلم پیروز به دور از دخترانه گی و سلیقه و فلان و فلان، فکر می کنم که در وضعیت کنونی، واقعا قلم است که پیروز میدان نبرد است. قلم راه را برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 23:56

ابری ام همچو باران،

کجایی تو ای جان!؟

... که طاقت ندارم.

ایهام/نگار

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 23:56

با عرض سلام وعرض ادب خاص تقدیم به همه دوستان نازم وطرفداران وبم.یابت این مدت طولانی که نبودم معذورم و معذرت میخواهم ولی باز میخواهم براتان جران کنم. مثل مهتاب،نوشته ای عبرت آمیز است که یک شب برایم این خاطره به وقوع پیوست و این نوشته به نوبه ای یک خاطره هست. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید مثل مهتاب یک شب گرم و دلگیر تابستانی دیگر و در دل بی برقی شب های کابل. پشت پنجره روی طاق نشسته بودم و به نور مهتاب که اتاق را روشن کرده بود خیره شده بودم. صدای گریه طفل خانه همسایه به گوشم میرسید و من بی توجه نگاهم از پشت پنجره به مهتاب قفل شده بود. گربه ای آهسته در حالی که با چشمان براقش به من خیره شده بود از بالای دیوار رد میشود و کمی آنطرف تر پایین میپرد. نگاهم مثل منجمد شدن قطرات آب، به مهتاب انجماد کرده بود و نمیتوانستم بین نگاه های عاشقانه خود که به سوی مهتاب داشتم لحظه ای سکته گی ایجاد کنم و غرق در دریای زیبایی های مهتاب شدم. در همین لحظه واژه ها رنگ رنگ جلوی چشمانم شروع به رقصیدن میکنند. هرکدام به نوبه خود توصیفی از مهتاب میکرد. مهتاب مهربان ،مهتاب زیبا، مهتاب بزرگ و مهتاب ... اما یک واژه واقعا متفاوت بود... آنقدر که ذهنم را در همان لحظه مشغول خود کرد. ( مثل مهتاب...) واژه ای کوتاه بود اما ذهنم را درگیر خود ساخت. سرم را پایین میکنم و مچ دستانم را تا نزدیکی گوشم بالا میبرم. تیک تاک تیک تاک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 0:59

صفحه بندی